تبليغاتX
روزهاتان آفتابی باد
سلام

       خوش اومدین

               امیدوارم با نظرات تون منو راهنمایی کنین

+ نوشته شده توسط delmorde در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:12 |
خدایا

        کمکم کن    

               من بجز تو..........................................

+ نوشته شده توسط delmorde در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:8 |

عشق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط delmorde در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:5 |

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است

+ نوشته شده توسط delmorde در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:56 |
وقتي كه ديگر نبود ، من به بودنش نياز مند شدم
وقتي كه ديگر رفت ، من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم
وقتي كه او تمام كرد ، من شروع كردم
وقتي او تمام شد ، من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن
مثل تنها مردن.......

+ نوشته شده توسط delmorde در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:54 |
بر ظاهرم منگر که شادم ...
درونم غوغایی برپاست
!
گویی کسی تیشه میزند بر وجودم
!
قلبم هزاران پاره شده است
...
شاید یکی از آن پاره ها نصیبش شود
!
ولی او حریص است
محکمتر میکوبد تا تکه ای بزرگتر را نصیب خود کند
!
افسوس که با خورد شدن وجودم
سرانجام او نیز در درونم میشکند
!
آنگاه که من ، چون آواری بر سر او فرو ریزم !!

+ نوشته شده توسط delmorde در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:50 |
محو دیدار غرور آسمان بودم وبس
که به خاک افتدم
خاک آلود
و نوشتم با اشک
من در این عالم رنگین
همین خاکم و بس
.

+ نوشته شده توسط delmorde در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:47 |

آن سوی پنجره نگاه ها سراب است و اقیانوس دست ها ،پل های التماس و خواهش
آن سوی پنجره
محبت را رایگان بین آدمها تقسیم کرده و بدون هیچ گونه چشم داشتی
آن سوی پنجره
هیچ لبی با لبخند غریبه نیست
آن سوی پنجره
هیچ قلبی پوشالی نیست و هیچ دلی شکسته نمی شود
آن سوی پنجره
فریاد آنقدر بی صداست که حرمت سکوت را نمی شکند
آن سوی پنجره
بهار آن قدر مهربان است که باغ را به دست پاییز نمی سپارد
آن سوی پنجره
هر کس که گم کرده ای داشته باشد آن را در آینه می یابد
آن سوی پنجره
تلخی فاصله ها پر می شود از شیرینیه دیدار
آن سوی پنجره
گنشک های ایونه خونه ی مادر بزرگ به فکر فرار نیستند
آن سوی پنجره
در امتداد جاده ی بی کسی به سر منزل گاه عشق و تمنا می توان رسید
آن سوی پنجره
می شود پر گرفت،آری!پر گرفت تا اوجی،تا بی نهایت
آن سوی پنجره
می شود در عشق شکست،در عشق خورد شد و در عشق جاودان شد
امشب در قایق کوچک رویاهایم نشستم و به سوی ساحل بی کرانه تو پارو می زنم
تا بلکه بیانم که تو در آن سویش باشی
به راستی آن سوی پنجره کجاست؟

کجاست؟؟...............

+ نوشته شده توسط delmorde در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:42 |

دیگر امیدی به ماندن تو نیست؟
دیگر بگو بهای همسفر شدن
جزء قلب و روح من دوباره چیست؟
....
آیا برای ما در این گذر
دیگر بهانه های تازه نیست؟
آیا بگو در این جهان سرد
بیهوده آتشی زدیم به قلب هم؟
....
با من مگو بمان و بخوان
دیگر چرا بخوانم از عاشقی
وقتی که در عشق سرانجام تازه نیست.


+ نوشته شده توسط delmorde در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:27 |

كاغذي برداريد
بنويسيد:كبوتر زيباست
بنويسيد: كلاغ بي نهايت زشت است
بنويسيد:كه آذر خوب است
بنويسيد: كه دارا فردا يك قهرمان مي زايد
بنويسيد: كه دارا يك نوزاد دارد
بنويسيد: كه آذر بي عروسك هم مي تواند باشد
تا شب جمعه آينده
مشق تان اين باشد
كه پدر دندان دارد
اما
نان ندارد
بخورد

+ نوشته شده توسط delmorde در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:23 |


Powered By
BLOGFA.COM